![]() |
![]() |
|
|
عشق را ديده و نشناخت ترنج از دستش انكه مي خواست ز هر وسوسه عاري بودن باز(بودن و نبودن)؟اگر اينست سوال همچنان (بودن)اگر با توام آري (بودن!)
در هم اميزيد عشق و مرگ را در كاسه اي جوهري سازيد و انگه نام تقديرش كنيد دل كه با صد رشته جادو نمي گيرد قرار تاري از گيسوي او اريد و زنجيرش كنيد عمر من در شب نشست و عشق من در مه شكست قصه ام اينست و جز اين نيست تحريرش كنيد
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 1:52 توسط |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
مونا زنده دل آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 |
|
RSS
|