تبليغاتX
من هستم -

عشق را ديده و نشناخت ترنج از دستش

انكه مي خواست ز هر وسوسه عاري بودن

باز(بودن و نبودن)؟اگر اينست سوال

همچنان (بودن)اگر با توام آري (بودن!)

 

در هم اميزيد عشق و مرگ را در كاسه اي

جوهري سازيد و انگه نام تقديرش كنيد

دل كه با صد رشته جادو نمي گيرد قرار

تاري از گيسوي او اريد و زنجيرش كنيد

عمر من در شب نشست و عشق من در مه شكست

قصه ام اينست و جز اين نيست تحريرش كنيد

                            

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 1:52  توسط |